تو در هر چکه از چهره باران ببین رویای رنگین کمان را

:: تو در هر چکه از چهره باران ببین رویای رنگین کمان را

باران می‌بارد. پایین و بالای چادرم خیس شده، ولی حتی به زیرین‌ترین لایه‌های ذهنم هم اجازه نمی‌دهم ناراحت باشد. باران، آن هم بعد از این همه خشکی و آلودگی... چی بهتر از این؟ می‌دانم که این چیزها باید عادی باشد، اصلا حق ماست، طبیعت و ذات ماست، ولی حالا که نیست، چه می‌شود کرد؟ محرومیم و مجبوریم.

باران می‌بارد و کوله‌ام سنگین است و کمردردم تازه یکی دو روز است که بهتر شده و در هر قدم منتظرم که یکهو چیزی از گودی کمر تا قوزک پایم تیر بکشد و بیندازدم زمین. راه می‌روم، مثل کسی که در میدان مین است. خسته‌ام، ولی مجبورم.

باران می‌بارد و دخترها رفته‌اند مهد و من دارم می‌روم دفتر شهرزاد. در ذهنم باز کارهای شماره یک تا هزار را فهرست می‌کنم و چیزهایی به آن اضافه می‌کنم: "چقدر کار دارم خدا!" دلم هری می‌ریزد پایین. سرعتم را بیشتر می‌کنم. مین‌های میدان مین برق می‌زنند. می‌ترسم، ولی مجبورم. باید بروم.

باران می‌بارد و کیف پولم را هم جا گذاشته‌ام. دل‌چرکین، پولی را که بابا بهم عیدی داده بود و گذاشته بودم گوشه کوله‌ام، درمیاورم که بلیط مترو بخرم. به خودم می‌گویم: "پول که با پول فرق ندارد!" خودم می‌گوید: "اگر فرق نداشت، تمام مدتی که بابا سفر بود، نمی‌گذاشتی‌ش جلوی آینه که به بهانه دیدن خودت، تماشایش کنی." پول را می‌دهم و بلیط را می‌گیرم. غمگینم، ولی مجبورم.

باران می‌بارد، اما اینجا فقط سیاهی تونل است و نورهای زننده مصنوعی. همه سرشان توی گوشی است. من سرم همه جا هست. از گوشه‌ترین جای فریزر خانه، تا دورترین مشترک شهرزاد. از خودم می‌پرسم اصلا چرا اینجا هستم؟ چرا نمی‌روم خانه؟ چرا همین الان پیاده نمی‌شوم؟ چرا فرار نمی‌کنم؟ چرا بی‌خیال نمی‌شوم؟ اصلا چرا همان اولین بار که مدیرمسئول عزیز گفت آه در بساط نداریم، داد و بیداد راه نینداختم؟ چرا نگفتم: پس بیخود کردین به من گفتین بیام!! چرا همان موقع پیاده نشدم؟ چرا فکر کردم می‌شود کاری کرد؟ چرا فکر کردم زورم آن قدر زیاد است که می‌شود این قطار سنگین را هل داد؟ چرا آستین‌هایم را زدم بالا و رفتم توی سیاهی تونل؟ چرا پیاده نشدم؟ چرا پیاده نمی‌شوم؟

باران می‌بارد و پله‌های این زیر زیادند. پله‌برقی خراب است. دستم را می‌گیرم به نرده و هن و هن کنان بالا می‌روم. روی پله اول، اولین مین را رد می‌کنم. پله دوم، مین دوم. به خودم می‌گویم تا آن بالا نباید مینی مانده باشد زیر پاهایت. باید از بین‌شان رد شوی. مجبور نیستم. می‌توانم همین جا سوار قطار برگشت شوم و برگردم خانه، ولی من قرار نیست این طوری زندگی کنم. قرار نیست فرار کنم. حتی اگر نتیجه همه این جنگیدن‌ها یک چراغ کوچک باشد در دل یک مادر خیلی دور. یک دست باشد روی سر بچه‌ای در باران. یک پله کمتر باشد برای یکی که کمرش درد می‌کند و کوله‌اش سنگین است. من اگر همین قدر باشم، برای خودم بس است. مجبور نیستم و راضی‌ام.

باران می‌بارد هنوز. می‌دانم که آن بیرون، چادرم باز خیس‌تر می‌شود و کمرم دردناک‌تر و خیابان‌ها ناصاف‌تر، ولی می‌خواهم بروم بیرون. داخل این تونل را دوست ندارم، حتی اگر خشک باشم و نشسته روی صندلی. آن بیرون، هوا هست. نور هست. باران هم باشد!

*

این روزها، این را زمزمه می‌کنم: من از عمق شب مینویسم / که شاید طلوعی برآرد

تیتر هم مال همین قطعه از چارتار است. آهنگش اینجا هست.

منبع : مامانونهتو در هر چکه از چهره باران ببین رویای رنگین کمان را
برچسب ها : باران ,می‌بارد ,می‌کنم ,پیاده ,می‌شود ,همین ,باران می‌بارد ,مجبور نیستم ,قرار نیست ,پیاده نشدم؟ ,پیاده نمی‌شوم؟

فرهنگ لغات مادرانه: اتصالی مغزی

:: فرهنگ لغات مادرانه: اتصالی مغزی

اتصالی مغزی به وضعیتی گفته میشود که مدارهای مغز مادر بیش از اندازه داغ شوند و یک تنش ناگهانی موجب اتصال دو سیم لخت در مغز مادر شود!

مثال: از کله سحر تا شب صدای "مامان!" قطع نشده. این حرف زده، آن جیغ زده، این شعر خوانده، آن دکلمه کرده، این داد زده، آن گریه کرده، این آب خواسته، آن میوه خواسته، این ناهار خواسته، آن شام خواسته، این گفته نمیخورم، آن گفته بیشتر میخوام، این ریخته، آن شکسته، این غر زده، آن نق زده، این گفته مامان، آن گفته مامان،...  در چنین وضعیتی، وقتی به ساعات پایانی شب نزدیک میشویم، روکش سیمهای مغز مادر در اثر حرارت بسیار آب میشوند و نازک و نازک تر میشوند تا جایی که در بعضی نقاط سیم لخت میگردد. در اثر حرارت بالا و به هم ریختگی سیمهای عصبی، یک تنش کوچک (مامان! تو این لیوان نه، تو اون لیوان صورتیه آب میخوام!) موجب اتصالی در سیمها میشود و سپس... انفجار!!

«فرار کنید! مامان اتصالی مغزی کرده!!»

هشدار: در شرایطی که آمپر حرارتی مغز مادر از حد نرمال عبور کرده، سعی کنید تا حد ممکن درخواست هایتان را از بابا بخواهید! مامان را صدا نکنید! اصلا نگویید "مامان!". خیلی آرام و پاورچین بروید بخوابید! :))

منبع : مامانونهفرهنگ لغات مادرانه: اتصالی مغزی
برچسب ها : زده، ,گفته ,خواسته، ,مادر ,اتصالی ,مغزی ,اتصالی مغزی

بیست سوالی با مریم

:: بیست سوالی با مریم

میگوید: "میای بیست سوالی بازی کنیم؟"

شک دارم. همیشه سه نفری بازی میکنیم که مریم با یک نفر سوم صحت جوابهایش را چک کند.

میگوید: "بلدم خودم!"

قبول میکنم. "انتخاب کردم!"

میگویم: "جانداره؟"

کمی فکر میکند: "مامان! پنگوئن جانداره؟!!!"

ریسه میروم از خنده: "آره مامان!"

- "آره! جانداره!"

میپرسم: "حیوانه؟"

- "مامان! پنگوئن حیوانه؟!"

.

.

.

بالاخره میگویم: "پنگوئنه؟!"

جیغ میکشد: "آفففرین! فهمیدی!! پنگوئنه!!!"

*

حالا نوبت من است. بابا را به عنوان جواب انتخاب میکنم. مریم سوال میکند.

- "جانداره؟"

- "بله."

- "حیوانه؟"

- "نه!"

- "گیاهه؟"

- "پس چیه؟!"

- "خب بپرس انسانه!"

- "انسانه؟"

- "بله."

- "مامان! انسان یعنی چی؟!!!"

*

برگشتنی دوباره میگوید بیست سوالی بازی کنیم.

- "مامان! من دیگه بلدم، حیوانه، انسانه، گیاهه، چیه!"

- "خب انسان یعنی چی؟"

- "یعنی پنگوئن نیست! بابائه!!"

*

من سوال میکنم تا به جواب برسم: "جانداره؟"

مریم: "بله!"

- "حیوانه؟"

- "بله!"

- "تو جنگل زندگی میکنه؟"

- "اگر تو جنگل برف بیاد!!!"

(بله دیگر! جواب باز هم پنگوئن بود!!!)

منبع : مامانونهبیست سوالی با مریم
برچسب ها : حیوانه؟ ,جانداره؟ ,پنگوئن ,مریم ,جواب ,یعنی ,بیست سوالی ,انسان یعنی ,سوالی بازی

روز شروع هر چیزی

:: روز شروع هر چیزی

بچه ها را میگذارم مهد. برمیگردم خانه. باران تازه بند آمده و هوا آدم را عاشق بهار تهران میکند. همه پنجره های خانه را باز میکنم تا بوی نم بپیچد توی خانه. بعد می نشینم پشت میز تحریر. حالا باید چه کار کنم؟

امروز را گذاشته ام برای همین. برای این که همه کارهایم را فهرست کنم و ببینم کجای کارم. حالا که شهرزادی در کار نیست، زندگی قرار است چطوری بگذرد؟ آخر سال، وقتی نشستم همین جا و از شدت دود و دم ترافیک دم عید پنجره ها را کیپ کردم، میخواهم چه چیزهایی جلوی رویم داشته باشم؟


حالا اول فروردین نشد، نشد. امروز اول رجب است. ماه به این قشنگی، هوای به این دل انگیزی، جان میدهد برای فهرست کردن اهداف و چشم انداز و برنامه ریزی. گیرم هدفم گرفتن مدرک لیسانس از این دانشگاه و فوق لیسانس از آن یکی باشد که ده سال است همت نکرده ام بروم دنبالش. گیرم برنامه ام نیم ساعت ورزش صبحگاهی باشد که میدانم تا آخر عمر هم جزو برنامه های "این بار دیگه انجامش میدم" می ماند، گیرم تصمیمم "هفته ای سه بار استخر بردن بچه ها" باشد که هر سال میگیرم... عیبی ندارد! وقتی هوا این قدر خوب است، وقتی اولین روز این ماه دوست داشتنی است، باید نشست و رویا کشید و برنامه نوشت!


 


پانویس اول: بله. کار من و شهرزاد، و در واقع انتشار ماهنامه شهرزاد به پایان رسید. دلیلش هم فقط مشکلات مالی و ناتوانی بخش بازرگانی در تامین هزینه ها بود. حیف شد.


پانویس دوم: کلی ایده و کار جدید در ذهنم هست. یکی یکی شکفته میشوند انشالله. 

منبع : مامانونهروز شروع هر چیزی
برچسب ها : برنامه ,گیرم ,حالا ,خانه